امروز يكشنبه 9/1/88 است و علي دائي، بعد از باخت قابل پيش بيني تيم ملي در برابر عربستان، از مربيگري تيم ملي بر كنار شد.
من اهل فوتبال نيستم،‌يعني جز اون دسته آدمهام كه فقط 20 دقيقه آخر بازيا رو نگاه مي كنم، اونم بازياي استقلال يا تيم ملي! اونم در شرايط خاص! و خوب مثل اكثر غريب به اتفاق ملت ايران، هميشه اميد دارم كه تيم ملي ببره، ولي ته دلم از همون اول مي تونم تشخيص بدم كه ميبره يا نه! چون پيش بيني اش ديگه كار ساده ايه!
حالا ايناش مهم نيست، مهم اينه كه من نميفهمم، وقتي ميدونن ما تو فوتبال به نتيجه نميرسيم، وقتي ميدونن هرچي مربي عوض كنن، تاكتيك و تكنيك عوض كنن، مقصر پيدا كنن، جلسه بذارن، كميته تشكيل بدن، 90 بسازن يا هر چيز ديگه، مشكل فوتبال مملكت حل نميشه، چرا اينقدر اصرار مي كنن؟
خدائيش به انواع و اقسام شيوه ها دارن جيب فوتباليستا رو پر ميكنن و دارن به روشهاي مختلف سرمايه هاي مملكت رو ميريزن تو جيب اين جوونها كه برن ممالك غربي و شرقي گشت و گذار و هر سري كه به عربستان ميرن يه حج عمره مجاني! و اينكه پس از تمارين و ممارستهاي بسيار و استفاده از سرمايه هاي ملي، سفر كنن به بلاد ديگه و فوتباليست تيمهاي خارجي بشن و بيش از پيش بساط اختلاف طبقاتي رو رقم بزنن!
بابا چرا اين فوتبال رو رها نميكنن و نميذارن يه سري آدم فقط برن تو چمن بازي كنن؟
آقا جام جهاني نخواستيم، جام باشگاهها رو هم كه با اون افتضاحي كه استقلال راه انداخت، بيخيال شديم، بذارين همين ليگ برتر با حواشي خودش سر مردم رو گرم كنه ديگه، آزار دارين هي يكي پس از ديگري مربي عوض ميكنين و اسم اين فوتباليستا رو ميندازين رو زبونا و ميكنينشون نقل مجلس؟؟؟
من واقعا نميدونم ما تا كي ميخوايم اشتباه كنيم و نفهميم؟؟؟؟
حرص آدمو در ميارن خدا وكيلي!

آئورا

29/03/2009

آئورا
اثر کارلوس فئونتس
ترجمه عبدالله کوثری

یک رمان کوتاه با جمله‌های ساده که با شیوائی تمام بیان می‌شود.
داستان از یک آگهی در یک روزنامه شروع می‌شود و دست آخر، پس ازچند تجربه عجیب و شیرین و نیز پیمودن مسیری غریبه و در عین حال آشنا، به همان جای اول می‌رسد. نه به آن آگهی درج‌شده در روزنامه، که به خواننده جوانش باز می‌گردد که تمام عمر خود را یکباره در خانه‌ای که برای کار به آنجا می‌رود می‌یابد.
خودش را، عشق دوران جوانی‌اش را، خود پیر و شکسته شده و عشق فرسوده‌اش را.
شخصیت اول داستان، طی یک مجموعه اتفاق که به صورتی عجیب و مرموز شرح داده می‌شود، به این باور می‌رسد که همیشه و همیشه زندگی‌اش را با خیالات دوران جوانیش ادامه داده‌است و حال کسی که در طول این قصه کوتاه عاشقش شده است، عشق دوران جوانی اوست که با همه پیری و فرتوتی، هنوز هم در نظر او جوان می‌نماید.
به قول نویسنده:
آئورا، نام دیگر تمناست
و جاودانگی عشق، جاودانگی جوانیست

توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانيد، نه چون فوق‌العاده‌است و نه چون پر از جملات دوست داشتنی است، نه!
بخاطر اینکه ببینید چقدر زیباست انسان همیشه عشقش را جوان نگه دارد.

شايد عجيب به نظر برسه
اما من، بعد يه عمر! تازه فهميدم ايراد كارم كجاست!
نميدونم
شايد ايراد كار خيلياي ديگه هم باشه!

تو زندگي هميشه يه هدف هست و يه مسير
اين مسير بايد طي شه و درست طي شه
تا آدم به هدف برسه
يا دست كم به هدفش نزديك بشه
مشكل بعضي آدمها، از جمله خود من
اينه كه فقط هدف رو مي بينيم
و خيلي وقتا از مسيري كه داريم توش راه ميريم غافل ميشيم
يادمون ميره اين مسير بايد طي بشه و ما هم بايد چطور و چگونه اش رو بلد باشيم
خيلي وقتاهم يادمون ميره كه طي كردن اين مسير بايد برامون جذاب باشه و بهمون خوش بگذره تا تواني براي ادامه داشته باشيم
در ضمن بايد يه جاهائي توقف كنيم
راه رفته رو ببينيم
هدف رو دوباره دوره كنيم!
شايد با تجربه اي كه در طول مسير به دست آورديم
لازم باشه هدفمون رو عوض كنيم
يا در موردش تجديد نظر كنيم
شايدم بايد راهمون رو عوض كنيم و گرنه جز به تركستان نخواهيم رسيد!
خلاصه كه من خيلي وقتا اين اشتباه رو ميكنم
چشمم رو ميدوزم به هدف و ابزار و وسيله ها، مسير و حتي توشه سفر رو فراموش ميكنم
بعضي وقتا هم يادم ميره بايستم.
بدون اينكه نگاه كنم از كدوم جاده دارم ميرم، ميرم و ميرم و ميرم و حتي نفسي هم تازه نميكنم
مبادا يكي بياد و از خواب بيدارم كنه و بگه خانوم كجا داري ميري با اين عجله!
اينجوري ميشه كه يه سال از عمرم ميگذره و وقتي دوره اش ميكنم ميبينم كه فقط داشتم تقلا ميكردم به يه هدف برسم و چيزي جز اون هدف رو نه ديدم، نه به حساب آوردم و نه حتي ميتونم بگم تو كارنامه ام بوده!
اينجوري ميشه كه از يه سال عمرم استفاده نميكنم و بعدها حسرت ميخورم كه چرا حواسم رو جمع نكردم!
اينجوري ميشه كه …

داشتم به اين فكر ميكردم كه حالا كه اوضاع آشفته ما و اطرافمون
نميذاره تصميم درستي در مورد آينده بگيريم
حداقل از مسيري كه داريم طي ميكنيم تا به يه هدفي برسيم لذت ببريم
هرچند
مجبوريم هدفي رو انتخاب كنيم كه درصد رسيدن بهش بيش از 90 درصد باشه
و انواع آمار و احتمالات درصدش رو كم و كمتر نكنه

خلاصه كه
همونطور كه عرضه بايد متناسب با تقاضا باشه
هدف رو متناسب با شرايط انتخاب كنيم
شايد فرجي حاصل شد

اميدوارم شماهم ايرادات كارهاتون رو كشف كنين
البته اميدوارم راه حلهاي بهتري براي خودتون پيدا كنين

هنوز آجرهاي نم زده و پوسيده كوچه هاي سرد و خسته
هر روز صبح، آينده را به استقبال من مي فرستند
هنوز وقتي خورشيد نور ميگيرد و چشمانم در نور بيش از حد آن كم سو مي شود
سايه محو حضور تو مرا همراهي مي كند
دستم را ميگيرد و در دست آينده ميگذارد
هنوز وقتي سرخي آسمان رو به سياهي ميرود و شب چادر مشكي اش را بر سرم مي گستراند
روزنه اي روشن مرا به ميهماني تو دعوت مي كند

هنوز هر روز صبح
وقتي چشمانم را مي بندم و با صداي بلند مي گويم
سلام
مي شنوم كه آهسته در گوشم پاسخي شيرين و دلچسب را نجوا ميكني
هنوز وقت آغاز هر امروز
يك اتفاق نامرئي مرا هدايت ميكند
و يك دعاي بي صدا
مرا تا رسيدن به تو حفاظت ميكند

هنوز تو هستي
و من هم هنوز تورا ميبينم
هر روز و هر لحظه …
و گاه حتي نگاهم به نگاهت گره ميخورد
گاه دستم را ميگيري و باهم از خيابان عبور مي كنيم
بعضي وقتها آهسته در گوشم نجوا ميكني كه سريعتر، كند بيايي نميرسي
و برخي اوقات صداي عصبانيت را مي شنوم كه فرياد ميزني: مگر من با تو نيستم؟!

تو هنوزهم در هميشه زندگيم جاري مي شوي
و من حتي فرصت نميكنم از تو سپاسگزاري كنم
تو هنوز هم مرا ميبيني
و من حتي يادم ميرود بگويم كه چقدر از اين بابت سرمستم
تو هنوز هم دست نوازش بر سرم ميكشي
و من حتي چشمانم را باز نميكنم تا لبخندت را ببينم
تو هنوز هم مرا درآغوش ميگيري
و من حتي فراموش ميكنم عطر تنت را استشمام كنم

تو هستي
من هستم
و زندگي هست
ديگر چه جاي شكايت

اين سفره هميشه پهن است و اين خوشيها هميشگي است
اگر تو باشي و من باشم و اميد

پس حال مرا آنچنان تغيير ده
كه حتي
اگر كوچه هاي خسته از روي نقشه شهر محو شدند
اگر خورشيد سياه شد
و اگر هيچ روزن پر ز نوري برايم باقي نماند
آن اتفاق نا مرئي و آن دعاي بي صدا و آن نجواي شيرين پر از سلام
هميشه همراهم باشد

و بازهم
تو باشي و
من باشم و
زندگي …

سياست

24/03/2009

از سياست بدم مياد
نه اينكه موضوع قشنگي نباشه يا چيز به درد بخوري نباشه، نه
سياست هم مثل خيلي از علومي كه تو دنيا وجود داره خوب و مفيده
اما همه چيز براي اينكه خوب باشه نبايد فقط ذاتاً خوب باشه! بايد به فعليت رسيدنش هم خوب باشه

سياست به شرطي خوبه كه ازش خوب استفاده بشه
سياستي كه ما الان باهاش مواجهيم
سياستيه كه درست مورد استفاده قرار نگرفته
هيچ چيزيش با عقل من يكي قابل هضم نيست
يا كلاً غلطه
يا عقل من بهش نميرسه
يا …
نميدونم
اما كلاً وقتي مواجه ميشي با چيزي كه توان مقابله باهاش رو نداري
وقتي مي بيني باهاش طرفي و از چپ و راست هم داره زندگيت رو تحت تاثير قرار ميده
وقتي ميبيني آرزوهات، علايقت، خواسته هات و سرنوشتت رسماً تو دستاي اونه
يا باعث ميشه يه سري آدم، به خاطر داشتن اون، بتونن واست تصميم بگيرن
شايد حرص نخوري، شايد سكوت كني شايد تحمل كني شايد …
اما چيزي كه نهايتاً تو رو دق ميده و اعصابت رو بهم ميريزه و به قول معروف روانيت ميكنه
اينه كه ميدوني با همه توانت، تواني براي مقابله باهاش نداري
بايد مطيع باشي و سركشي نكني تا خودت زياد اذيت نشي
بايد ياد بگيري سكوت كني، فراموش كني كي هستي، چه كاره اي، چقدر توانائي داري، چقدر داري حيف ميشي و ارزش واقعيت چقدره تا مبادا از نوع رفتاري كه سياست به طور ناجوانمردانه باهات داره، از خودت متنفر بشي
اينجاست كه ديگه مجبوري وانمود كني كه توانت به انتها رسيده
تو به جاي يه آدم جنگجگو و كسي كه دوست داره سرنوشت خودش رو خودش رقم بزنه
تبديل ميشي به يه موجود كه حتي يادش ميره به خودش اعتماد كنه
دلش ميخواد فقط روزها بگذره و بتونه يه سياستي رو تجربه كنه كه اون رو هم ببينه
ببينه كه چي ميخواد، چي نميخواد
لياقت چي رو داري، لياقت چي رو نداري
يه سياست كه بدونه رفاه اجتماعي آدمهاي زيردست در درجه اول اهميته
و بدونه كه صعود به قله هاي افتخار ملي و بين المللي وقتي ارزشمنده كه آدمها با شنيدن اون افتخارات به وجد بيان نه اينكه هركسي به نوعي داغ دلش تازه بشه
يه سياست كه باور داشته باشه تو همه توانائيات رو جمع كردي، همه تلاشت رو كردي تا بتوني با وجود همه سختيهائي كه تو سياست هاي قبلي وجود داشته به جائي برسي يا بخشي از خواسته هاي مشروع خودت رو محقق كني
پس بتونه بفهمه كه تو الان شايسته اون هستي كه ديده بشي
رفاه اجتماعي رو تجربه كني
يا به خودت و عمري كه تلاش كردي تا به خودت برسي افتخار كني

من ايده آل گرا نيستم
اما باور دارم جاي اين سياست
اينجا تو كشور ما خيلي خاليه!

گذشته

18/03/2009

امروز داشتم اتاقم رو مرتب ميكردم
طبق معمول وقت خونه تكوني عيد، وقتي كمد رو ميريزم بهم يه عالمه كاغذ پيدا ميكنم كه روي هركدوم يه چيزي نوشتم
جالبيش اينه كه هرسال ميشينم ميخونموشن و دلم نمياد بندازمشون بيرون
امسال يه سرياشو شوت كردم تو سطل آشغال اما مهم اينا نيست
امسال برخلاف هميشه يه چيزاي ديگه اي پيدا كردم
يه چيزائي كه خيلي برام جالبن
يه عالمه دست خط كه وقتي خوندمشون فكر كردم همين ديروز نوشتمشون
يه سري حرف با خدا يا بنده هاي خدا كه هنوزم ميزنم
يه سري نت و جمله قصار كه دوستان برام نوشتن و هنوز هم به دردم ميخوره
يه ورق هم پيدا كردم كه سراسر خاطره است
تولد من 28 خرداده، سال آخر دانشگاه وقتي امتحان آخر رو دادم و اومدم خوابگاه اين كاغذ رو در چسبونده شده بود
بچه هاي اتاق به نوعي داشتن دل منو به دست ميآوردن
آخه من تنها كسي بودم كه ازشون جدا ميشدم
پيوست اين كاغذم رو تختم يه كاغذ ديگه بود كه وقتي امروز پيداش كردم از خودم خجالت كشيدم
دوستم 40 مورد از خلقيات و افكار و رفتار من رو رديف كرده بود كه من رو بخندونه
خيلياش خوب بود اما خيلياش منفي بود، از اين منفيا كه به زورِ توجيه فقط ميتوني خوب تفسيرش كني
اما من، بعد گذشت 4 سال هنوز همونم
هنوز عوض نشدم يا حتي تغيير نكردم
هميشه فكر ميكردم بزرگ شدم
دغدغه هام هم بزرگ شده
دلتنگيام تغيير كرده
نوشته هام يه شكل ديگه شده
طبقه بندي آدما، رفتارام و همه چيم يه اصول و نظم و نسقي پيدا كرده
اما امروز با ديدن اون 40 تا فهميدم هنوز همونم
حتي يكيش هم عوض نشده بود
حتي بهبود نيافته بود يا كمرنگ نشده بود
خيلي بده، مگه نه؟
من خيلي از خودم خجالت كشيدم
البته اولش
بعدش از همه اونائي كه اين سالها همش منو همنينطوري ديدن خجالت كشيدم
اما باز از خودم شرم كردم
كه اينهمه سال گذشته و من ….!!؟؟؟!!!
يعني چي؟؟؟
نميدونم
اما ميخوام شروع كنم
شايد بازم از اون حرفا باشه كه هيچ وقت به نتيجه نرسه و من همون آدم بمونم
اما خوب تلاش كه بد نيست
تلاش خودمو ميكنم
اميدوارم دست غيب هم ياري كنه
به قول معروف
تا چه پيش آيد
اميدوارم مصمم باشم و بمونم

خودم

15/03/2009

دلتنگيهايم را براي تو مينويسم
اينجا كسي صداي مرا نمي شنود
اينجا مي توانم بلند بلند به تو بگويم كه چقدر خسته ام
اينجا مي توانم لحظه لحظه افكارم را برايت بازگو كنم
اينجا مي توانم فرياد بزنم داد و بيداد كنم
حتي مي توانم تا مي خورد دعوايش كنم
اينجا مي توانم بگويم كه چقدر دلم مي خواست ذره اي برايم ارزش قائل مي شد
يا چقدر دوست داشتم آدم حسابم ميكرد
يا چقدر آرزو ميكردم دست رد به تمناي اندكم نميزد
اينجا مي توانم آن روي سكه باشم
چيزي وراي خنده ها و بي خياليها
چيزي جداي همه شاديها و شادي هديه دادنها
اينجا مي توانم خودم باشم
خودم كه دارد از خستگي مي ميرد
خودم كه دارد به انتها مي رسد
خودم كه دارد هر روز هذيانهاي پرت و پلاي شبانه اش را دوره مي كند
خودم كه ميترسد از آينده و ميترسد از روزهائي كه نيامده
خودم كه ناگزير است فراموش كند همه روزهائي را كه از آنها به خوشي گذر كرده است و بر باد بدهد آرزوهاي زيبا و ساده اش را
خودم باشم
خودم كه تنهاست
خودم كه حتي از تو نيز دور شده
خودم
كه محتاج شده
اينبار محتاج يكي از جنس خاك و زمين و آدميزاد
شايدهم بتوانم از خودم فرار كنم
نه
اينجا فرار جايز نيست
اينجا من بايد همان باشم كه هستم
همان كه بايد بگذارد و بگذرد
و همان، كه نمي تواند …

تو بگو؟!

15/03/2009

نميگذارند حرفهايي كه دوست دارم را بلند بلند بگويم
نميگذارند دلتنگيهايم را راحت براي آنها كه بايد بشنوند بازگو كنم
هميشه دليلي هست كه حرفهايم را درون سينه ام چال كنم و حرفي با كسي نزنم
هميشه بهانه اي هست براي اينكه يك ديدار هرگز ميسر نشود كه من هم داد و فرياد درونم را در درون دفن كنم
هميشه هست
اين تقدير غريب كه بر زندگي من جاري است
هميشه منم و حرفهائي كه مال من نيست
و ذهنم كه فراموش نميكندشان
تا مبادا روزي كه بايد برسد و من فراموش كنم چه بايد ميگفتم
تو بگو
من چه كنم با اين حرفهاي نگفتني؟
اين حرفها كه مال من نيست و فقط سينه ام را پر كرده و حتي جائي براي اكسيژن زندگي ام نگذاشته است
تو بگو
من بايد چه كنم
وقتي كه دلم پر شده از حرف
و لب از لب باز نكرده ام و همه چيز در من مدفون شده
و آنقدر از عمرش ميگذرد كه رسوبات آن در خونم جاري شده
و آنقدر گذشته از اين رسوب كه تصور ميكنم تمام سلولهاي بدنم
با شيرابه هاي اين دفينه غريب سيراب شده اند
و من
امروز
يك موجودم سيراب شده از همه آنچه در دلم مدفون است
و نميدانم چگونه بگريزم
بگذارم و بگذرم
و فراموش كنم
تو به من بگو
چگونه فرار كنم از آنچه در درون من نهادينه شده
و آنچه مرا رها نميكند
تو بگو
شايد حرف تو اثري داشته باشد

معادله …

11/03/2009

هميشه از معادله هائي كه صد تا متغير داشت متنفر بودم
مشتق گرفتنشون يه مشكل بودن، انتگرال گرفتنشون يه مشكل ديگه
هميشه مشتق ضمني و از اين مشتقاي زنجيره اي و … ء
پيدا كردن ريشه هاشون كه ديگه نگو
يا وقتي قرار بود تغيير متغير بدي و بخواي مرزاي بالا و پائين انتگرال رو با اينهمه متغير عوض كني و برسي به جديده!!! واي هنوزم كه يادش مي افتم، ياد خستگياي بعد از حل مسئله مي افتم
اما خوب يا بد، جديداً زندگي تبديل شده به يه معادله با يه متغير … يه متغير كه اونقدر تاثيرش روي معادله زندگي زياد شده كه ديگه جائي براي بقيه نذاشته كه حتي جرات كنن بگن ميشه تو دسته متغيرا قرار بگيرن
روزها باهاش شروع ميشه و شبها باهاش تموم ميشه
يه روزائي واسه فراموش كردنش، تلاش ميكني قشنگياي روزمره اتو جمع كني و هر روز به خودت يه مثبت بدي تا يادت بره اون متغيره داره زير زيركي عذابت ميده
يه روزائيم، ترجيح ميدي بجاي اينكه بخاطر ريشه معادله تك متغيره ات گريه كني، بغضت رو با هزارتا واسطه بشكني … ء
يه روز گير ميدي به كارت
يه روز به آدما
يه روز به اوضاع درس و مشق و آزموناي دكترا
يه روزائيم شروع ميكني به دنيا و آدماش فحش ميدي بعد قاط ميزني ميري تو فاز غزه و آمريكا و عراق
يه وقتاي ديگه شروع ميكني از نظام اداري،‌ عدالت اجتماعي يا هرچيز ديگه ناله ميكني
تو تك تك حرفات معلومه دلت از يه جاي ديگه پره
شايد جائي كه هيچ ربطي به هيچ كدوم از نق هائي كه ميزني نداره … ء
اما چه ميتوني بكني؟ وقتي معادله اي كه داره اذيتت ميكنه رو نميتوني حل كني؟!‌ء

خدايا
تعريف يه زندگي با يه متغير از جنس تنهائي و غربت اونم از درجه زياد، چه حكمتي داره؟!‌ء
كاش بهم ميگفتي تو وجود ما چي ديدي كه فكر كردي توان تحمل اين تنهائي و غربت، اونم از اين نوع و جنس رو داريم؟ء

اوضاع كلاً به هم ريخته است
نه فقط اوضاع من، كه وضع و حال همه
نه فقط تو يه زمينه، كه تو همه زمينه ها
يكي دهن كه باز ميكنه شروع ميكنه جد و پدر جد روئساش رو مياره جلو چششون
اون يكي فقط منتظره كه گير بده به عدالت اجتماعي و كار و پول و بيمه و …. ء
يكي ديگه فقط درگير فحش دادن و بد و بيراه گفتن به نظام آموزشي جامعه، به ويژه پارتي بازياي آزموناي دكتراست
اون يكي ديگه كارش از حد گذشته و زده تو كار اينكه مملكت از دست رفت و ما هم حروم شديم و … ء
يكي نيست بهشون بگه اي آقا، اي خانوم، سرتو بنداز پائين زندگيتو كن بذار ما هم تو خواب خرگوشي خودمون زندگي كنيم و بعد 80-90 سال بريم اون دنيا
به اينجا كه ميرسه داد همه افرادي كه در بالا به اونها اشاره شد در مياد كه اي خواهر كجاي كاري؟؟؟ قبرستوناي تهران پر شده ما رو بايد دايورت كنن!!!! شايدم مجبور شن ام-پي-تري دفنمون كنن

خلاصه اين اوضاع بهم ريخته باعث ميشه بري يه جائي كه نسبتاً غريبي بساط نوشته هات رو پهن كني!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.