این روزها حالی برای آدم باقی نمی ماند …

هنوز موذن به شهادت ولایت علی نرسیده بود که در اتاق را به روی هر آنچه امروز بر من گذشته بود بستم. بعد از چند ساعت اتراق در کابین کوچک چوبی اتاق دانشجویان دکتری و تحمل گرمائی که به یمن هواسازهای پر سر و صدای آن به بدن تب دار و خسته ام القا میشد، هوای کمی تا قسمتی تازه راهروها انگار امید به زنده ماندن تا چند ساعت دیگر را در من زنده میکرد. برای اولین بار درب آسانسور تنها با یک دکمه و با 3 ثانیه انتظار بر روی تقاضای من باز شد و دخترکی با لباسهائی عین من و با نگاهی به قدر نگاه من خسته و صورتی به رنگ پریدگی من به من خوش آمد گفت. تمام این دو طبقه را من بودم و او و مدام تصور میکردم که کاش پشت این آینه یکی مثل من بود تا بجای آنکه حرفهایم را در سیاهچاله های دلم چال کنم، با او درد دل میکردم … آسانسور تکان آهسته ای خورد و ایستاد و من به ناچار از خودم درون آینه آسانسور جدا شدم. ورودی آسانسور به دلیل همجواری با درب اصلی ساختمان در موقعیت آب و هوائی بهتری قرار داشت. نسیم سرد و خنک غروب که با باد پاییزی نیز همراه شده بود انگار مرا وادار میکرد تا از همه آنچا درونم را به کوره ای تبدیل کرده بود رها شوم. شال گردنی را که به بهانه رسمیت بخشیدن به آغاز سرما به مجموعه لباسهایم اضافه کرده بودم روی دو شانه ام رها کردم و ترجیح دادم از این هوای سرد آنقدر اکسیژن برای ریه هایم قرض بگیرم که جانم تازه شود. موذن اذانش را تمام کرده بود و من در آغوش سرمای اولین روز زمستان ریه هایم را به قول سهراب از ابدیت پر و خالی میکردم.
مسیر زیادی نیست بین درب دانشگاه تا اولین ایستگاه اتوبوس … هرچند گاهی به قدر یک فرسنگ پیاده روی طول میکشد ولی از روی هر نقشه ای با هر مقیاسی حساب کنی فقط 7 دقیقه زمان برای رسیدن نیاز دارد … بازهم برای اولین بار زودتر از آنچه هر روز برایم سپری می شد به پل عابر پیاده رسیدم … همیشه وقتی روی پل عابر می ایستم یاد صحنه های خودکشی در فیلمهای ایرانی و صحنه های چرخبالگردی در مجموعه سریالهای کبرا 11 می افتم. دلم میخواهد بایستم روی پل و حرکت ماشینها، آنهم با چراغهای روشن و بی آنکه بفهمم راننده کیست و چه کسانی همسفر اویند، را بنگرم. حس خوبی است ولی از دست این بی امنیتی شهر در روزهای تاریک گمان میکنم هرگز به این آرزو دست نخواهم یافت …
هنوز پایم از آخرین پله پل عابر به زمین نرسیده بود که اولین اتوبوس از ایستگاه عبور کرد و من را به صبر واداشت … این ساعتها که میشود ایستگاه اتوبوس میزبان کارگرانی است که از سر پروژه های نوسازی دانشگاه می آیند یا دانشجوهائی که هوس گرفتار شدن در ترافیک توجید به سرشان زده باشد. روی صندلی سرد ایستگاه نشستم و همانند کسانی که هیچ عجله ای برای رسیدن ندارند انواع اتوبوسهای خصوصی و دولتی با مقاصد مختلف را به نظاره نشستم و حتی به فکر سوار شدن به هیچکدام هم نیافتادم … گاهی اوقات حال و روزم در تاخیر گرفتار میشود و نجاتش فقط گذر زمان است و دیگر هیچ … دختری با ظاهری متفاوت اما با وجنات دانشجویان سال دومی یا سومی در حالیکه بلند بلند با خود حرف میزد روی صندلی کناری من نشست. اول خیال کردم عجب روزگاری شده دیگر جوانها هم مغزشان کفاف نمیدهد برای فکر کردن به مشکلات. بنده خدا را ببین با این بر و رو، خل شد و رفت پی کارش … کمی که گذشت از میان جا دگمه ایهای پالتوی سفید کوتاهش سیمی را دیدم که به مقصدی نا معلوم میرفت. دنبال مقصد این سیم مشکوک بودم که با صدای بلند داد زد: الو … با توام؟ مُردی؟؟؟؟ تازه دوزاری مبارک افتاد که آهان! تکنولوژی خیلی وقت است پیشرفت کرده و انگار چیزی به نام هندز فری سالها قبل اختراع شده است. البته من هم با این اختراع بیگانه نیستم ولی خوب … گمان نکنم کسی برای دعواهای خانوادگی این تکنولوژی را مناسب میدانست! نمیخواستم بشنوم … اما مگر میشد … داد و بیداد آنهم در جوار گوش بی نوای من، خوب هر کسی هم بود استراق سمع میکرد … چه برسد به من که کمی هم غریضه فضولی در ذاتم یافت می شود …
مهم نیست چه شد … چون تا بیایم تمام قصه ای که از او شنیدم را جمع بندی کنم شخص دیگری وارد سکانس اول شد و بهره گیری او از موبایل برای ریختن هرچه بیشتر پول در حساب مخابرات آنهم از نوع اس ام اس آنهم انگلیسی مرا متوجه خود کرد. به فاصله 3 ثانیه از هم پیامک میفرستاد و من که خودم را سریعترین فرد در تایپ پیامک میدانستم با یک رکورد جدید مواجه شده بودم. هرچند اس ام اس یکبار میخندید و هر چندتائی یکبار فحش میداد، از آن فحشهائی که آدم وقتی خوب و زیبا کنف میشود به طرف میدهد تا ته دلش خنک شده باشد که ضایع نشده است.
حوصله ام از این دو نفر سر رفته بود، اتوبوسی رسید و من بدون اینکه بخواهم تصمیم بگیرم کجا پیاده خواهم شد، سوار شدم. مثل روزهای قبل در همین ساعت تقدیر من چیزی جز ایستادن نبود … به میله وسط اتوبوس که مثلاً وظیفه اش جداکردن قسمت مردان از زنان آنهم فقط و فقط به صورت فیزیکی است تکیه دادم و نشستگان را با یک نگاه وارسی کردم. آنجا هم مخابرات شعبه داشت. اما خیلیها یافت میشدند که آن سیم مشکوک را در الحاقات خود داشتند ولی در خواب بسر میبردند یا چشمانشان را بسته بودند و دعوای خانوادگی نمیکردند. برای همین حدس زدم که در مغز آنها یا عروسی است یا عزا یا آخرین کاست آقای X و Y! اما خوب، وقتی چشمانشان به یکباره باز میشد میشد حدس زد که صدای زنگی اس ام اسی چیزی آنها را از خواب جدا کرده است.
میخواستم راجع به استفاده گسترده از موبایل بگویم … اما نمیدانم چرا اینطوری شد؟ حس میکنم دارم حرفهای تکراری میزنم …
ببخشید …
فقط برای نتیجه گیری میتوانم بگویم شما هم مثل من گاه برای خودتان بیخیالی طی کنید و آدمها را ببینید. آن وقت است که خواهید فهمید دیگرانی که احساس شادمانی و خوشحالی و خوشبختی دارند، از چه چیزهائی برای رهائی خود استفاده می کنند که امثال ما فقط فکر بهره جستن صحیح و درست از آن هستیم …
پس یا درست مصرف کنید یا … آنجور که دوست دارید زندگی کنید ;)

امروز اتفاقات با نمکی می افتد
درست است از دست دنیا و روزگار عاصی شده و اعصاب و روانم بهم ریخته است
ولی همین باعث شده که دنیای مجازی را زیر و رو کنم
امروز تصمیم گرفتم خیلی اتفاقی تمام پیوندهای بلاگفایم را باز کنم و ببینم چه خبر تازه؟
شعری زیبا از عبدالجبار کاکائی خواندم در باب محرم آنهم محرم امسال که به دلم نفس و توانی تازه بخشید
به بلاگ احمد پوری سر زدم و برخلاف اینکه همیشه کتری های سکوت را میدیدم در کمال تعجب دیدم که بالاخره حرفهای تازه تری در انتظار من است.
همین را بهانه کردم و گفتم اگر آقای پوری بتواند وارد بلاگش در ورد پرس شود پس حتما من هم میتوانم!
عزمم را جزم کردم ولی … تلاش زیادی نمیخواست. همان اسم و اسم رمز کافی بود…
حالا اینجا هستم
بعد مدتهای بسیار
نمیدانم به چند ماه رسید یا نه ولی خیلی وقت بود اینجا نیامده بودم
اینجا خانه اول من است. جائی که در آن برای فکر کردن می آیم.
بلاگفا را هم گذاشته ام برای روز نوشتهای همینطوری
جائی باشد برای فرار از حرفهائی که در مغزم دور میزند
اینجا اما جای دیگری است
اینجا را برای اندیشیدن بسیار می پسندم

باز هم سر خواهم زد … اگر درس و مشق و روزمرگی بگذارد.
بدرود

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.