گرسنگی، تشنگی، بی خوابی و کمخوابی، سردرد، تنهائی، بی رمقی، خستگیهای مفرط، بی حوصله گی و اعصاب خوردی … اینها همه می تواند یک روی سکه زندگی ما باشد، اما مطمئناً روی دیگر این علائم، موفقیتی است که رسیدن به آن بهای سنگینی دارد … بهایی که از خودمان، خانواده و دوستانمان و روزها و لحظه هایمان برایش اعتبار می خریم … باشد که ارزشش را داشته باشد

خسته شدم
از این بی اعتنائیهای همواره و از این اعتنا کردنهای همیشگی
از این انکارهای مستمر و این اصرارهای مدام
از این نامهربانیهای غریب و این محبتهای بی دلیل
خسته شدم
از آنچه حق را به تو میدهد و آنچه حق را به من
از آنچه حق را از من میگیرد و آنچه حق را از تو
خسته شدم
از این حق داشتنها و نداشتنهای dual
از این خودخواهیهای دو طرفه …
تو از حرفت کوتاه نمیآئی و من هم
تو بیخیال نمی شوی و من هم
تو راه نمی آئی و من هم
تو فراموش نمیکنی و من هم
چقدر مثل همیم در این لجبازی کودکانه یا این اصرار دوران جوانی که کم کم به سمت میانسالی می رود
چقدر مصریم هر دو به خواسته خویش و دل نمیکنیم از باور خویش
چقدر کنار نمیآئیم با دل هم و چقدر آزار میدهیم روح یکدیگر را
خسته شدم
از احوالپرسیهای بی جواب خودم، از احوال نپرسیدنهای تو
از سوال جواب دادنهای خودم، از سوال نپرسیدنهای تو
از بلند حرف زدن خودم، از ساکت ماندن تو
از ماندن خودم، از گذشتن تو
خسته شدم
از این روزهای تکراری، از این آرزوهای تکراری، از این دعاهای تکراری، از این باورهای تکراری، از این امیدهای تکراری
خسته شدم
از تعبیر یک ایمیل ساده که در ذهنم مانده اندر ماجرای میخ کوبیدن بر روی دیوار و ماندن جای میخها بر دیوار تا ابد … اگر تفسیر کنم خودم را که چکشی به دست گرفته میخ بر دیوار دلم و مغزم و روحم میکوبم و خودم هم میدانم یا دیوار وجودم تکه تکه می شود و دست آخر فرو می ریزد و یا بنائی ناشی پیدا می شود که به زور گچ و بتونه و کاهگل مرمتش کند و بازهم بایستد ..
خسته شدم از این سوال همیشگی که چرا؟ چطور؟ مگر می شود و …
خسته شدم از بس خدا را خواستم و به قدر فهمم کوچک نشد تا در مقابلم بنشیند و حرفم را بشنود و جوابم را بدهد و …
خسته شدم
نه، شاید بهتر اینکه باید اعتراف کنم بریدم …
نه از پاسخ ندادنها و انکارها و نپرسیدنها و بی اعتنائیها و گاه بی احترامیهای تو
نه از اصرارها و اعتناها و سوالها و جوابهای خودم و گاه بی احترامیهایم
نه
بریدم از اینکه هر روزم مثل روز قبل است و امیدی در درونم نمیمیرد و نفسی نو از سر نمیگیرم و باور جدیدی را نمیپذیرم
بریدم از اینکه متوقف مانده ام در این ایستگاه و نه سوار اتوبوسی میشوم، نه به کنار جاده به دنبال تاکسی ای می ایستم و نه حتی پیاد رفتن را آغاز میکنم
بریدم از اینهمه هیچ که در ذهنم به قدر عالمی پر شده و هیچ ابدیتی نمی تواند از من دورش کند، دریغش کند، و مرا شاید برای لحظه ای رها کند ..
بریدم از این خود، که بند وجودم را بسته به علمی بلند و سنگین که نمیتواند از او بکند …
بریدم
از خودم بریدم
و تو حتی به هیچ یک از اینها که می گویم نمی اندیشی
از این هم بریده ام

روزگار غریبی است
شاید آن روز که این نوشته را از شریعتی کنار قفسه کتابهایم که تنها همراه همیشگی و یار غار زندگیم بوده اند گذاشتم، کار خودم را تمام کردم، اما هنوز هم نمیتوانم از این باور دل بکنم … شاید تنها باور امید بخشی باشد که مرا به جواب سوالاتی از جنس آینده ببرد …
آنگاه که تقدیر واقع نگردیده و از تدبیر هم کاری ساخته نیست، خواستن اگر با همه وجود، با بسیج تمامی اندام و نیروهای روح و با قدرتی که در صمیمیت هست تجلی کند، اگر همه هستی مان را یک خواهش کنیم، یک خواهش مطلق شویم، اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امیدواریمان بخواهیم، پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

روزگار غریبی است و من هم خسته و شاید بریده از دنیائی که نمیدانم آیا حقی از من را به من باز خواهد گرداند یا نه …
روزگار غریبی است و آدمهای این روزگار، غریبتر از خود روزگارند

دسته بندی: اراجیف …
20/10/88

این روزها حالی برای آدم باقی نمی ماند …

هنوز موذن به شهادت ولایت علی نرسیده بود که در اتاق را به روی هر آنچه امروز بر من گذشته بود بستم. بعد از چند ساعت اتراق در کابین کوچک چوبی اتاق دانشجویان دکتری و تحمل گرمائی که به یمن هواسازهای پر سر و صدای آن به بدن تب دار و خسته ام القا میشد، هوای کمی تا قسمتی تازه راهروها انگار امید به زنده ماندن تا چند ساعت دیگر را در من زنده میکرد. برای اولین بار درب آسانسور تنها با یک دکمه و با 3 ثانیه انتظار بر روی تقاضای من باز شد و دخترکی با لباسهائی عین من و با نگاهی به قدر نگاه من خسته و صورتی به رنگ پریدگی من به من خوش آمد گفت. تمام این دو طبقه را من بودم و او و مدام تصور میکردم که کاش پشت این آینه یکی مثل من بود تا بجای آنکه حرفهایم را در سیاهچاله های دلم چال کنم، با او درد دل میکردم … آسانسور تکان آهسته ای خورد و ایستاد و من به ناچار از خودم درون آینه آسانسور جدا شدم. ورودی آسانسور به دلیل همجواری با درب اصلی ساختمان در موقعیت آب و هوائی بهتری قرار داشت. نسیم سرد و خنک غروب که با باد پاییزی نیز همراه شده بود انگار مرا وادار میکرد تا از همه آنچا درونم را به کوره ای تبدیل کرده بود رها شوم. شال گردنی را که به بهانه رسمیت بخشیدن به آغاز سرما به مجموعه لباسهایم اضافه کرده بودم روی دو شانه ام رها کردم و ترجیح دادم از این هوای سرد آنقدر اکسیژن برای ریه هایم قرض بگیرم که جانم تازه شود. موذن اذانش را تمام کرده بود و من در آغوش سرمای اولین روز زمستان ریه هایم را به قول سهراب از ابدیت پر و خالی میکردم.
مسیر زیادی نیست بین درب دانشگاه تا اولین ایستگاه اتوبوس … هرچند گاهی به قدر یک فرسنگ پیاده روی طول میکشد ولی از روی هر نقشه ای با هر مقیاسی حساب کنی فقط 7 دقیقه زمان برای رسیدن نیاز دارد … بازهم برای اولین بار زودتر از آنچه هر روز برایم سپری می شد به پل عابر پیاده رسیدم … همیشه وقتی روی پل عابر می ایستم یاد صحنه های خودکشی در فیلمهای ایرانی و صحنه های چرخبالگردی در مجموعه سریالهای کبرا 11 می افتم. دلم میخواهد بایستم روی پل و حرکت ماشینها، آنهم با چراغهای روشن و بی آنکه بفهمم راننده کیست و چه کسانی همسفر اویند، را بنگرم. حس خوبی است ولی از دست این بی امنیتی شهر در روزهای تاریک گمان میکنم هرگز به این آرزو دست نخواهم یافت …
هنوز پایم از آخرین پله پل عابر به زمین نرسیده بود که اولین اتوبوس از ایستگاه عبور کرد و من را به صبر واداشت … این ساعتها که میشود ایستگاه اتوبوس میزبان کارگرانی است که از سر پروژه های نوسازی دانشگاه می آیند یا دانشجوهائی که هوس گرفتار شدن در ترافیک توجید به سرشان زده باشد. روی صندلی سرد ایستگاه نشستم و همانند کسانی که هیچ عجله ای برای رسیدن ندارند انواع اتوبوسهای خصوصی و دولتی با مقاصد مختلف را به نظاره نشستم و حتی به فکر سوار شدن به هیچکدام هم نیافتادم … گاهی اوقات حال و روزم در تاخیر گرفتار میشود و نجاتش فقط گذر زمان است و دیگر هیچ … دختری با ظاهری متفاوت اما با وجنات دانشجویان سال دومی یا سومی در حالیکه بلند بلند با خود حرف میزد روی صندلی کناری من نشست. اول خیال کردم عجب روزگاری شده دیگر جوانها هم مغزشان کفاف نمیدهد برای فکر کردن به مشکلات. بنده خدا را ببین با این بر و رو، خل شد و رفت پی کارش … کمی که گذشت از میان جا دگمه ایهای پالتوی سفید کوتاهش سیمی را دیدم که به مقصدی نا معلوم میرفت. دنبال مقصد این سیم مشکوک بودم که با صدای بلند داد زد: الو … با توام؟ مُردی؟؟؟؟ تازه دوزاری مبارک افتاد که آهان! تکنولوژی خیلی وقت است پیشرفت کرده و انگار چیزی به نام هندز فری سالها قبل اختراع شده است. البته من هم با این اختراع بیگانه نیستم ولی خوب … گمان نکنم کسی برای دعواهای خانوادگی این تکنولوژی را مناسب میدانست! نمیخواستم بشنوم … اما مگر میشد … داد و بیداد آنهم در جوار گوش بی نوای من، خوب هر کسی هم بود استراق سمع میکرد … چه برسد به من که کمی هم غریضه فضولی در ذاتم یافت می شود …
مهم نیست چه شد … چون تا بیایم تمام قصه ای که از او شنیدم را جمع بندی کنم شخص دیگری وارد سکانس اول شد و بهره گیری او از موبایل برای ریختن هرچه بیشتر پول در حساب مخابرات آنهم از نوع اس ام اس آنهم انگلیسی مرا متوجه خود کرد. به فاصله 3 ثانیه از هم پیامک میفرستاد و من که خودم را سریعترین فرد در تایپ پیامک میدانستم با یک رکورد جدید مواجه شده بودم. هرچند اس ام اس یکبار میخندید و هر چندتائی یکبار فحش میداد، از آن فحشهائی که آدم وقتی خوب و زیبا کنف میشود به طرف میدهد تا ته دلش خنک شده باشد که ضایع نشده است.
حوصله ام از این دو نفر سر رفته بود، اتوبوسی رسید و من بدون اینکه بخواهم تصمیم بگیرم کجا پیاده خواهم شد، سوار شدم. مثل روزهای قبل در همین ساعت تقدیر من چیزی جز ایستادن نبود … به میله وسط اتوبوس که مثلاً وظیفه اش جداکردن قسمت مردان از زنان آنهم فقط و فقط به صورت فیزیکی است تکیه دادم و نشستگان را با یک نگاه وارسی کردم. آنجا هم مخابرات شعبه داشت. اما خیلیها یافت میشدند که آن سیم مشکوک را در الحاقات خود داشتند ولی در خواب بسر میبردند یا چشمانشان را بسته بودند و دعوای خانوادگی نمیکردند. برای همین حدس زدم که در مغز آنها یا عروسی است یا عزا یا آخرین کاست آقای X و Y! اما خوب، وقتی چشمانشان به یکباره باز میشد میشد حدس زد که صدای زنگی اس ام اسی چیزی آنها را از خواب جدا کرده است.
میخواستم راجع به استفاده گسترده از موبایل بگویم … اما نمیدانم چرا اینطوری شد؟ حس میکنم دارم حرفهای تکراری میزنم …
ببخشید …
فقط برای نتیجه گیری میتوانم بگویم شما هم مثل من گاه برای خودتان بیخیالی طی کنید و آدمها را ببینید. آن وقت است که خواهید فهمید دیگرانی که احساس شادمانی و خوشحالی و خوشبختی دارند، از چه چیزهائی برای رهائی خود استفاده می کنند که امثال ما فقط فکر بهره جستن صحیح و درست از آن هستیم …
پس یا درست مصرف کنید یا … آنجور که دوست دارید زندگی کنید ;)

امروز اتفاقات با نمکی می افتد
درست است از دست دنیا و روزگار عاصی شده و اعصاب و روانم بهم ریخته است
ولی همین باعث شده که دنیای مجازی را زیر و رو کنم
امروز تصمیم گرفتم خیلی اتفاقی تمام پیوندهای بلاگفایم را باز کنم و ببینم چه خبر تازه؟
شعری زیبا از عبدالجبار کاکائی خواندم در باب محرم آنهم محرم امسال که به دلم نفس و توانی تازه بخشید
به بلاگ احمد پوری سر زدم و برخلاف اینکه همیشه کتری های سکوت را میدیدم در کمال تعجب دیدم که بالاخره حرفهای تازه تری در انتظار من است.
همین را بهانه کردم و گفتم اگر آقای پوری بتواند وارد بلاگش در ورد پرس شود پس حتما من هم میتوانم!
عزمم را جزم کردم ولی … تلاش زیادی نمیخواست. همان اسم و اسم رمز کافی بود…
حالا اینجا هستم
بعد مدتهای بسیار
نمیدانم به چند ماه رسید یا نه ولی خیلی وقت بود اینجا نیامده بودم
اینجا خانه اول من است. جائی که در آن برای فکر کردن می آیم.
بلاگفا را هم گذاشته ام برای روز نوشتهای همینطوری
جائی باشد برای فرار از حرفهائی که در مغزم دور میزند
اینجا اما جای دیگری است
اینجا را برای اندیشیدن بسیار می پسندم

باز هم سر خواهم زد … اگر درس و مشق و روزمرگی بگذارد.
بدرود

برای نوشتن همیشه وقت دارم
این کاری است که هرگز پشت گوش نمی اندازم
هرگاه باورم میشود که قلم نیاز دارم یا کلمات در مغزم دور میزنند آنهم دور باطل
یادم می افتد که پای لپ تاپ 16 اینچی خودم بنشینم و صفحه ای باز کنم و بنویسم
یادم می افتد از دنیای پیش روی خودم فرار کنم و پناه ببرم به ذهن خودم و اطلاعاتم را دسته بندی کنم
شاید این بهانه ای باشد برای یک آغاز بهتر …
به اینجا که سر میزنم یادم می افتد چقدر بینوایم
چقدر بدبختم که برای باز کردن دفتر خاطراتم باید به هر فیلتر شکنی متوسل شوم تا بتوانم سری به دفترم بزنم
حتی بتوانم اسم رمزم را بگویم و بازش کنم … نوشتن پیشکش …
دلم برای اینجا زیاد تنگ میشود
اما
حال فیلترشکن بازی ندارم ….

نمیدونم یهو چه طور شد
اما بالاخره wrodpress هم باز شد
شاید به لطف فیلترشکنی بود که دیروز از پریسا گرفتم
البته فقط با فیلترشکن قسمت login رو به سلامت رد کردم و باقیش رو بی فیلترشکن دارم ادامه میدم
نمیدونم تو این وضع و اوضاع که 360 بسته شده و من تمام نوشته هام رو به بلاگم تو بلاگفا منتقل کردم، کار درستیه این طرف کنار wordpressای ها هم باشم یا نه
هنوز تصمیم نگرفتم
شاید منم دنبال راحتی بگردم و به بلاگفائیها بپیوندم، شایدم برگردم
بهرحال چه برم چه بمونم، هستم و مینویسم و میخونم
حتی اگه کسی به من سر نزنه، من همیشه قلم رو در دستم میگیرم و رهاش هم نمیکنم
فعلا یه کم آرامش لازم دارم
هنوز از تب و تاب آزمونای دکترا و نتایج انتخابات در نیومدم
به زودی تصمیم میگیرم و بعد تصمیمم رو اعلام میکنم
فعلا این آدرس وبلاگم تو بلاگفا رو داشته باشید تا بعد
شاید یه روز همه اش رو منتقل کردم اینطرف
www.namahraman.blogfa.com

n00028407-t2
بالاخره رمان دو قدم اينور خط اثر احمد پوري رو تموم كردم.
شنيدم كه ميگن اين اولين رمان احمد پوري هست و قبلترها ايشون تو كار ترجمه بودن. بايد اعتراف كنم كه از نوشته هاشون تو اين كتاب كاملا مشخصه كه مترجم قوي اي هستن.
علاوه بر مضمون جالب و رواني كه براي قصه در نظر گرفته شده، چيدمان عبارتها كنارهم و شكل دادن وقايع در كوتاهترين پارگرافها نشون ميده كه اين نويسنده تسلط بسيار زيادي بر قلمش داره و من مطمئنم كه تجربه زياد ايشون تو ترجمه،‌ بهترين كمكشون براي رسيدن به اين نوع نگارش بوده.
كتاب رو يه دور خوندم، بخاطر جاذبه و كششي كه داشت و بخاطر قصه اي كه بدون اينكه بخاطر به اين طرف و اونطرف بپره خيلي زيبا به انتها ميرسه. و بار دوم هم خواهم خواند، براي تمام اصول و قواعدي كه ميشه از نگارش كتاب ياد گرفت. قواعدي كه هم براي ترجمه و هم براي نوشتن بهترين كمك براي امثال من خواهد بود.
داستان دو قدم اينور خط، قصه چند مسافر زمانه كه در طول داستان همديگر رو ملاقات ميكنند و قهرمان داستان ما «احمد» مسافر زمانيه كه تا زمان شروع سفر باورش نميشه چنين چيزي وجود داشته باشه. اما وسوسه ديدار با شاعري كه عاشق شعرهاشه اون رو وادار ميكنه ريسك اين سفر رو بپذيره و راهي بشه …
داستان داستان سفر به اينور و آنور مرزهاي هميشگي زندگيه
به قول نويسنده:
«اين همه درباره سال و زمان حساسيت نشان ندهيد، شما كه در كار شعر و شاعري هستيد نبايد زياد سخت بگيريد. زمان مگر چيست؟ خطي قراردادي كه يك طرفش گذشته است و آن قدر ميرود و ميرود تا به تاريكي برسد. طرف ديگرش هم آينده است كه باز دو سه قدم جلوتر ميرسد به تاريكي. خب همه اين جوري راضي شده ايم و داريم زندگيمان را ميكنيم. بعضي وقتها ميبيني يكي از ما از اين خط ها خارج ميشويم. پايمان سر ميخورد اينور خط كه ميشود گذشته، يا يك قدم آن طرف خط به آينده ميرويم.»

توصيه ميكنم شما هم سري به دو قدم اينور خط بزنيد …

اخراجيها-2

03/04/2009

يادمه دوران راهنمائي، دو سال پشت سرهم رفتيم اردوي تفريحي-آموزشي شمال براي يه هفته، اردوگاه شهيد رجائي رامسر. تو يكي از اين سالها يه شب يه برنامه اي داشتن به نام شبي با جبهه.
خاطرات اون شب هيچ وقت از ذهنم پاك نميشه، آخه همه چيز به بهترين شكل تو مغزم حك شده.
اسامي افراد يادم نيست اما اول يه آقاي نسبتا جووني اومد و نيم ساعتي راجع به فلسفه جنگ و دفاع و چرا دفاع ما مقدسه حرف زد. يادم نيست دقيق چيا گفت، فقط يادمه اكثريت غريب به اتفاق بچه ها، سرشون رو پاي بغل دستي، خوابيده بودن … حرفاش كه تموم شد صلواتي فرستاديم و سخنران بعدي اومد. يه پسر 23-24 ساله بود و خوشرو و خوش مشرب و خوش خنده. همين كه اومد بلند گفت سلام، يه صداي آهسته اي از بين جمعيت بچه ها بلند شد كه سلام. فرياد كشيد خوابين؟؟؟ سلام! اونجا بود كه همه اونهائي كه خواب بودن بلند شدن و فرياد كشيدن سلام. همين سلام بلند يه انرژي تازه اي به جمع داد. البته بعدش كه حرفاش شروع شد انرژي مدام بيشتر و بيشتر ميشد. رفت تو خاطرات خنده دار جنگ. اصصلاحات بين رزمنده ها، خاطرات بامزه و با نمك، اتفاقات نادر و شيرين و خلاصه به قول امروزيا تركوند! قهقهه خنده بود كه از اون سالن اجتماعات، كه تو فضاي باز ساخته شده بود، شنيده مي شد. همه گوشاشون رو تيز ميكردن تا مبادا يه كلمه از حرفاش رو نشنون.
همه حرفاشو كه زد، گفت دلم ميخواد حالا كه حسابي بيدار شدين و آماده اين، واقعيتاي جنگ رو هم بشنوين، خداحافظي كرد و رفت پائين، نفر بعدي كه اومد، ظاهري مثل اون داشت. همه منتظر بودن ببين اين يكي چي ميگه. همين كه نشست سكوت كرد. همهمه بود بين بچه ها و اثرات خنده هنوز به جا بود. با يه صداي آروم و غم گرفته شروع كرد به حرف زدن. گفت حسابي خنديدين؟ نه؟ همه با شادماني تمام جواب دادن بله! بعد گفت ميخوام يه چيزي بگم كه همه تون حالتون دگرگون شه، دوست دارين؟ همه هم كه فكر ميكردن قصه قبلي ميخواد تكرار شه فرياد موافق سر دادن! اونم شروع كرد! از شدت قصاوت عراقيا، تا چطور شهيد شدن رزمنده هاي ما. از معبراي انساني تو ميدوناي مين، از تانكهائي كه روي جنازه شهدا با آرامش خاطر عبور ميكردن، از سر و دستي كه قطع مي شد و … يه كم كه حرف زد، وقتي سكوت همه جا رو پر كرد، وقتي همه انرژي بجه ها داشت ته ميكشيد و همه در آستانه شكستن بغضهاي قايمكي خودشون بون و منتظر اينكه بشنون حرف بعدي چيه، گفت حرف رو كم ميكنم، بشينين و اين فيلم رو ببينين … و ما نشستيم و يه فيلم واقعي از جنگ ديديم، گريه كرديم، داد كشيديم، بعضيها غش كردن، بعضيها شب خوابشون نبرد، بعضي تا دو روز با كسي حرف نزدن و … اما شايد تو بهترين حالت واقعيت جنگ رو لمس كرديم. براي خنده هاش خنديديم، به پاي باوراش نشستيم و گوش داديم و واقعيتش رو به چشم ديديم و بعد … فهميديم جنگ چيه.
حالا اينا چه ربطي داشت به اخراجيها-2؟!
امروز آخرين روز تعطيلات سال نو بود و ما رفتيم سينما! ساعت 2:45 فيلم شروع ميشد و ما انتظار داشتيم تو اون ساعت از ظهر روز جمعه آخر تعصيلات با يه سالن نسبتا خالي مواجه بشيم! اما سالن نه تنها خالي نبود، بلكه به خيليا بليط هم نرسيد …
فيلم خيلي جنگي شروع شد، نقش بسيار مهم فرمانده، عناصر تصميم گيرنده در دفاع يا تسليم و … كاملا جدي مطرح شد، اما داستان اين رو حوضي اخراجيها همچنان ادامه داشت. اصلا انگار همه جمعيت گوش به زنگ ديالوگهاي اين 4-5 تا بازيگر بودن. همه سينما مهيا بود تا از خنده منفجر بشه و اين اتفاق تا لحظه آخر فيلم مدام رخ ميداد. يعني كلا هيچ جاي فيلم از خنده خالي نبود …
قصه اخراجيهاي 2، داستان قصه هاي خنده دار جنگ و خاطرات شيرينش نبود، يه داستان فوكاهي بود كه ميخواست مردم رو وادار كنه به واقعيتهاي جنگ بخندن. به عنوان مثال داستان تونل وحشت كه مراسم استقبال بعثيا از اسراي تازه وارد به اردوگاه محسوب ميشد، فقط تا 30 ثانيه و فقط براي شخصيتهائي مثل سيدجواد هاشمي و فخرالدين صديق شريف واقعي بود و بعد با حضور امين حيايي به يكباره اين صحنه كه شايد اولين تجاوز بيرحمانه به اسراست، تبديل مي شد به يك بهانه براي انفجار خنده پير و جوون توي سينما.
وقتي قصه واقعي مي شد و قرار بود حقانيت رزمنده هاي اسلام ثابت بشه، دوربين اينقدر دور افرادي كه دارن حرف ميزدن رو يه مدار دايره اي دور ميزد كه مغزت خسته ميشد! يا جاهائي كه واقعيت بايد پر رنگ مطرح مي شد، يا عمر كوتاهي داشت و يا تا ميومد بره تو مغز مخاطب، يا بايرام به سخن ميومد يا بيژن يا … به هرحال، براي واقعيت، توي اين فيلم جا خيلي كم بود! همه جاها رو تفريح و تفنن و خنده و مطربي پر كرده بود!
بساط رقص و آواز و طرب هم كه نگو و نپرس … هرچند خنده دار بود و قابل توجه و مقبول مخاطب ولي خوب، اين كجا و آن كجا …
وقتي ميام اين دوتا سناريو رو ميذارم كنارهم، منظورم داستان اون شب به ياد موندني تو اردوگاه تابستاني شهيد رجائي رامسر و داستان اخراجيهاي2 است، تازه ميفهمم ده نمكي واقعا راهش رو گم كرده. ما وقتي اون شب، با همه وجود به خنده دارترين داستانكهاي جنگ خنديديم، مهيا شديم، روحمون جلا پيدا كرد و ظرفيتمون بالا رفت تا بتونيم چشمامون رو رو واقعيت هم باز كنيم و اشك بريزيم و باور كنيم و براي هميشه جنگ رو بفهميم. اما ده نمكي جدي ترين مسائل جنگ رو مطرح ميكنه و بعد با استفاده از يك سري عناصر، مردم رو وادار ميكنه به اون واقعيتها بخندن و حتي اجازه نميده اين واقعيت تو ذهن اونا شكل بگيره. انگار داره تلاش ميكنه به محض اينكه اين باور تو مغز مخاطب شكل گرفت، فوري مخاطب رو بخوندونه مبادا صحنه اي از فيلم از اين كارناوال شادي جا بمونه!
من هم مثل همه آدمهائي كه توي سالن سينما بودن خنديدم. بالاخره وقتي 27 تا بازيگر اصلي كه همه هم در حد خودشون جزء بهترينهاي سينما يا تلويزيونن، تو يه فيلم جمع ميشن، احتمال وجود يه بازي خوب و جذاب به 95-100 درصد ميرسه. اين 27 تا و همه گروه شايد بهترين تلاششون رو كردن و شك ندارم اخراجيها-2 يكي از پر فروش ترين فيلمهاي سال ميشه و روي خيلي از فيلمها و حتي اخراجيها-1 رو هم كم ميكنه، اما دلم ميخواد از ده نمكي بپرسم:
قبضه كردن گيشه و اثبات حقانيت فيلمسازي و هنرت، به چه قيمتي؟؟؟؟؟
و آيا به قول خودش در ابتداي تيتراژ پاياني: اين قصه ادامه دارد؟؟؟ و اگر آره، تا كجا ميخواد ادامه اش بده و ما بايد منتظر چه واقعيتهاي ديگري براي خنديدن باشيم …

يه سري كلمه كه به عنوان مثلا شعر روي يه كاغذ دور هم جمع شدن
يه كاغذ ابر و باد گلاسه با رنگ زمينه قهوه اي روشن كه اول لوله شده بوده و يه ربان سورمه اي سير دورش پاپيون شده بوده، اما الان از فرط بارهائي كه بر سرش وارد شده هزارتا تا خورده …
اين رو تو خونه تكوني عيد پيدا كردم، يه خاطره كه حسابي خاك خورده …
ايراداي زيادي داره ميدونم، اما بي تغيير گذاشتمش اينجا

كاش ميشد ميماندم
كاش ميشد ميماندي
كاش ميشد ماندن را ميفهميديم
كاش ميشد به هميشه … به ياد گذشته ميخنديديم
كاش ميشد فراموش ميكرديم كه رفتن ناگزير است
كاش ميشد تا لحظه تلخي كه به انتظارش نشسته ايم، دل از همه خوبيها نمي بريديم
كاش ميشد تا زمان داشتيم از ماندنمان لذت ميبرديم
كاش ميشد ميفهميديم كه دل، توان عقل را براي فراموش كردن ندارد
كاش ميشد بي هراس از آينده، به امروز دل مي باختيم
كاش ميشد قدر هر لحظه را همان لحظه ميفهميديم
كاش ميشد به احساسمان جائي ميداديم … جائي براي حضور
كاش ميشد …
كاش ميشد همه اين كاش ميشدها را فراموش ميكرديم

تابستان 1382

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.